![]() |
![]() |
|
| برگی که افتد از باد سخت ×××× میل هر سو میکند الّا درخت |
|
بسم الله الرحمن الرحیم خدایا چگونه سپاس تو را بگویم من ارزش ولیاقت این همه محبت را نداشتم اما تو مهربانم مرا مورد لطف خود قرار دادی و نگاه از من برنداشتی و مرا در سختی ها و بحرانها در اغوش کشاندی و نگذاشتی که حتی مقدار اندازه سر سوزنی اذیت شوم خدایا چرا اینقدر تو مهربان هستی ؟؟؟؟ خداوندا مراببخش وازسرتقصيراتم بگذر. يارب،مرابراه راست هدايت کن،دستم رابگير،مگذارشيطان مرابه انحراف بکشاند. خداوندا. قدرت اراده به من عنـايت فرما.مرابه خود وامگذار. به من نيروئي ده تــا بتوانم لگام نفسم رادردست بگيرم. الهی مراقدرتی ده تابتوانم هرچه بيشترازتواطاعت کنم وعبادت تورابه جابياورم. خدايا. مرابه خودت عاشق بگردان. زيراتنهاعشق است که قدرت فداکردن وفداشدن درراه معشوق رابه عاشق می دهد. نوشته شده توسط پرستوي پر و بال شكسته |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 10:0 توسط انشالله شهید |
|
|
حسن برخورد با مردم يسع بن حمزه مي گويد: در مجلس حضرت رضا (ع) بودم و جمعيت بسياري در مجلس حضور داشتند، و از آنحضرت سؤال مي كردند و از احكام حلال و حرام مي پرسيدند و امام رضا(ع) پاسخ آنها را مي داد، در اين ميان ، ناگهان مردي بلند قامت و گندمگون وارد مجلس شد وسلام كرد و به امام هشتم (ع) عرض نمود: من از دوستان شما و پدر و اجداد پاك شما هستم در سفر حج ، پولم تمام شده و خرجي راه ندارم تا به وطنم برسم ، اگر امكان دارد، خرجي راه را به من بده تا به وطنم برسم ، خداوند مرا از نعمتهايش برخوردار نموده است ، وقتي به وطن رسيدم ، آنچه به من داده اي معادل آن ، از جانب شما صدقه مي دهم ، چون خودم مستحق صدقه نيستم . امام رضا به او فرمود: بنشين ، خدا به تو لطف كند،سپس امام رو به مردم كرد، و به پاسخ سؤالهاي آنها پرداخت . سپس مردم همه رفتند، و تنها آن مرد مسافر، و من و سليمان جعفري و خثيمه در خدمت امام مانديم . امام (ع) به ما فرمود: اجازه مي دهيد به خانه اندرون بروم ؟ سليمان عرض كرد: خداوند امر و اذن شما را بر ما مقدم داشته است . حضرت برخاست و وارد حجره اي شد و پس از چند دقيقه باز گشت ، و او پشت در فرمود: آن مرد (مسافر) خراساني كجاست ؟ خراساني بر خاست و گفت :اينجا هستم
منبع داستان : کتاب داستان دوستان نوشته محمد محمدي اشتهاردي
احترام به مهمان
مهماني بر امام رضا عليه السلام وارد شد، حضرت نزد او نشسته بود و با وي صحبت مي كرد به گونه اي كه بخشي از شب را با يكديگر مي گذراندند، در اين هنگام چراغ روشنائي داراي مشكل و خرابي شد. مهمان امام رضا عليه السلام كه خرابي چراغ رامشاهده مي كرد دست برد تا آن را اصلاح كند. در اين هنگام حضرت مانع كار او شد و خود آن را درست كرد و سپس فرمود. انا قوم لا مستخدم اضيافنا ما خانداني هستيم كه مهمانان خود را به خدمت نمي گيريم.
منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته محمد رضا اکبري سفر معصیت دو نفر مسافر به خراسان آمدند و براي آنكه وظيفه خود را درباره خواندن نماز بدانند به محضر امام رضا عليه السلام رسيدند و سوال كردند ما از فلان جا آمديم ، آيا نماز ما تمام است يا شكسته ؟ امام عليه السلام به يكي از آنها فرمود: نماز تو شكسته است زيرا قصد ملاقات مرا داشته اي و به ديگري فرمود: نماز تو تمام است زيرا تو قصد ملاقات با سلطان را داشته اي . (و چنين سفري كه قصد ملاقات با سلطان ستمگر صورت گيرد سفر معصيت است و چنين سفري موجب شكسته شدن نماز نمي گردد).
منبع داستان : قصه هاي تربيتي چهارده معصوم (عليهم السلام) نوشته محمد رضا اکبري |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 16:27 توسط انشالله شهید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام/قدمتون رو چشمام
|
|
RSS
|